بوتیمار

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 12:0 توسط هیچ|

.

.

.

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

.

.

.

                                   " حمید مصدق "

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 18:21 توسط هیچ| |

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 7:6 توسط هیچ|

سینِ هفتم

           سیبِ سُرخی ست،

حسرتا

       که مرا

               نصیب

                      از این سُفره ی سُنَت

                                              سروری نیست.

 

شرابی مرد افکن در جامِ هواست،

شگفتا

        که مرا

               بدین مستی

                            شوری نیست.

 

سبوی سبزه پوش

                     در قابِ پنجره-

آه

   چنان دورم

                 که گویی جز نقشِ بی جانی نیست.

 

و کلامی مهربان

                  در نخستین دیدارِ بامدادی-

فغان

     که در پسِ پاسخ و لبخند

                                   دلِ خندانی نیست.

 

بهاری دیگر آمده است

                          آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست.

 

        « هجرانی »  از دفتر « ترانه های کوچک غربت » 

                             " احمد شاملو "

                               اسفند ۱۳۵۷

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 14:47 توسط هیچ| |

هر شب من و دل تا سحر در گوشه ی ویرانه ها

داریم از دیوانگی با یکدگر افسانه ها

اندر شمارِ بیدلان در حلقه ی بی حاصلان

نی در حسابِ عاقلان نی در خور فرزانه ها

از می زده سرجوشها از پند بسته گوشها

پیوسته با بی هوش ها خو کرده با دیوانه ها

از خانمان آواره ها در دو جهان بیکاره ها

از درد و غم بیمارها از عقل و دین بیگانه ها

از سینه بُرده کینه ها آیینه کرده سینه ها

دیده در آن آیینه ها عکسِ رخ جانانه ها

سنگِ ملامت خورده ها از کودکان آزرده ها

دل زنده ها تن مُرده ها فرزانه ها دیوانه ها

ببریده خویش از خویشتن بگسیخته از ما و من

کرده سفرها در وطن اندر درون خانه ها

نی در پیِ اندیشه ها نی در خیالِ پیشه ها

چون شیرها در بیشه ها چون مورها در لانه ها

چون گل فروزان در چمن چون شمع سوزان در لگن

بر گِردشان صد انجمن پر سوخته پروانه ها

رخشان چو ماه و مشتری زین گنبدِ نیلوفری

تابان چو مهرِ خاوری از روزنِ کاشانه ها

مست از میِ مینای دل بنهاده سر در پای دل

آورده از دریای دل بیرون بسی دُردانه ها

گاهی ستاده چو کدو از می لبالب تا گلو

گاهی فتاده چون سبو لب بر لبِ پیمانه ها

 

                                  " حبیب خراسانی "

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 16:8 توسط هیچ| |

ای رهگذر، درنگ که چون مار تشنه کام

خوابیده ام کنار گون های نیمه راه

زنجیر تن به زهر هوس آب داده ام

تا پیچمت بپای در این دوزخ سیاه

 

ابلیسم آی رهگذر ابلیس زندگی

مردم فریب و رهزن و خود خواه و خون پرست

خورشید من سیاهی و فریاد من سکوت

هستی من تباهی و پیروزی ام شکست

 

بر سینه ام مکاو کویری ست جای دل

تف کرده از نفس های ناکسان

امیده های من همه در او فنا شدند

جز جای پا نمانده از آن ها بجا نشان

 

در دیده ام مخواب که گوری ست جای چشم

در آن نگاه های مرا خاک کرده اند

هر گه که طرح عشق کشیدم، بگونه ای

با زهر کینه عشق مرا پاک کرده اند!

 

تابوت من کجاست که در انتظار مرگ

در این کویر شب زده تنها غنوده ام

ای مرگ سر گذار دمی روی شانه ام

شعری برای آمدنت من سروده ام.

 

                " کویر " از مجموعه ی " کوچ و کویر "

                          " نصرت رحمانی "

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 20:36 توسط هیچ| |

گفتم بهار

خنده زد و گفت

ای دریغ

دیگر بهار رفته نمی آید

گفتم پرنده؟

گفت اینجا پرنده نیست

اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

گفتم

درون چشم تو دیگر؟

گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست

اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست.

 

                        " حمید مصدق "

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 19:56 توسط هیچ| |

 

در فراسویِ مرزهایِ تن ات تو را دوست می دارم.

 

آینه ها و شب پره هایِ مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمانِ بلند و کمانِ گشاده یِ پُل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راهِ آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن.

 

در فراسویِ مرزهایِ تن ام

تو را دوست می دارم.

 

در آن دوردستِ بعید

که رسالتِ اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شورِ تپش ها و خواهش ها

                                                    به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالبِ لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

                       که جسد را در پایانِ سفر،

تا به هجومِ کرکس هایِ پایان اش وانهد...

 

در فراسوهایِ عشق

تو را دوست می دارم،

در فراسوهایِ پرده و رنگ.

 

در فراسوهایِ پیکرهایِ مان

با من وعده یِ دیداری بده.

 

                         " میعاد " از دفتر " آیدا در آینه "

                                  " احمد شاملو "

                                 اردیبهشت 1343

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 15:36 توسط هیچ| |

دشتها آلوده است

در لجن زار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دل ها را

علف هرزه کین پوشانده است

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

وهمه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست.

 

" ارزش انسان " از مجموعه " اشارات "

              " حمید مصدق "

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 11:2 توسط هیچ| |

راحت سر مردمی ندارد

دولت دل همدمی ندارد

ز احسانه زمانه دیده بر دوز

کو دیده ی مردمی ندارد

از خوان فلک نواله کم پیچ

کو گرده ی گندمی ندارد

با درد بساز، از آن که درمان

با جان تو محرمی ندارد

در تار حیات دل چه بندی؟

چون پود تو محکمی ندارد

دردا! که درین سرای پر غم

کس دولت بی غمی ندارد

دارد همه چیز آدمی زاد

افسوس که خرمی ندارد

گر خوشدلیی درین جهان هست

باری دل آدمی ندارد

بنمای به من دلی فراهم

کو محنت درهمی ندارد

کم خور غم این جهان، عراقی،

زیرا که غمش کمی ندارد.

 

                              " عراقی "

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 23:0 توسط هیچ| |

 

همه بت هایم را می شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنیدن ساز و سرود من.

 

همه بت هایم را می شکنم – ای میهمانِ یک شب اثیری زود گذر!-

تا راه بی پایان غزلم، از سنگفرشِ بت هایی که در معبد ستایششان چو عودی در آتش سوخته ام، ترا

به نهانگاهِ دردِ من آویزد.

*

گرچه انسانی را در خود کشته ام

گرچه انسانی را در خود زاده ام

گرچه در سکوت دردبار خود مرگ و زندگی را شناخته ام،

اما میان هر دو – شاخه ی جدا مانده ی من! –

میان این هر دو

                  من

لنگرِ پر رفت و آمدِ دردِ تلاشِ بی توقفِ خویشم.

*

این طرف، در افق خونین شکسته، انسان من ایستاده است –

او را می بینم، او را می شناسم:

روحِ نیمه اش در انتظار نیمِ دیگر خود درد می کشد:

 

« – مرا نجات بده ای کلید بزرگ نقره!

مرا نجات بده! »

 

و آن طرف

در افقِ مهتابیِ ستاره باران رو در رو،

                                          زن مهتابی من...

 

و شب پر آفتابِ چشمش در شعله های بنفش درد طلوع می کند:

« - مرا به پیش خودت ببر!

سردارِ بزرگِ رویاهای سپید من!

مرا به پیش خودت ببر! »

 

و میان این هر دو افق

                        من ایستاده ام

و درد سنگین این هر دو افق

بر سینه ی من می فشارد

*

من از آن روز که نگاهم دوید و پرده های آبی و زنگاری را شکافت و من به چشم خویش انسان خود

را دیدم که بر صلیبِ روحِ نیمه اش به چار میخ آویخته است در افقِ شکسته ی خونینش.

دانستم که در افق ناپیدای رو در روی انسانِ من – میان مهتاب و ستاره ها – چشم های درشت و

دردناکِ روحی که به دنبالِ نیمه ی دیگر خود می گردد شعله می زند.

 

و اکنون آن زمان در رسیده است که من به صورت دردی جانگزای درآیم؛

دردِ مقطع روحی که شقاوت های نادانی، آن را از هم دردیده است.

 

و من اکنون

یک پارچه دردم...

*

در آفتاب گرم یک بعد از ظهر تابستان

در دنیای بزرگِ دردم زاده شدم.

دو چشم بزرگِ خورشیدی در چشم های من شکفت و دو سکوت پر طنین در گوشواره های من

درخشید:

« نجاتم بده ای کلید بزرگ نقره ی زندان تاریک من، مرا نجات بده! »

« مرا به پیش خودت ببر، سردارِ رویاییِ خواب های سپید من، مرا به پیش خودت ببر! »

*

زنِ افقِ ستاره بارانِ مهتابی به زانو درآمد.کمر پر دردش بر دست های من لغزید.موهایش بر

گلوگاهش ریخت و به میان پستان هایش جاری شد. سایه ی لب زیرینش بر چانه اش دوید و سرش به

دامنِ انسانِ من غلتید تا دو نیمه ی روحشان جذب هم گردد.

 

حبابِ سیاهِ دنیای چشمش در اشک غلتید.

روح ها درد کشیدن و ابرهای ظلم برق زد.

سرش به دامنِ انسان من بود، اما چندان که چشم گشود او را نشناخت:

کمرش چون مار سرید، لغزید و گریخت، در افقِ ستاره بارانِ مهتابی طلوع کرد و باز نالید:

 

«- سردار رویاهای نقره یی، مرا به کنار خودت ببر! »

 

و ناله اش میان دو افق سرگردان شد:

« - مرا به کنار خودت ببر! »

 

و بر شقیقه های دردناک من نشست.

*

میان دو افق، بر سنگفرش ملعنت، راه بزرگ من پاهای مرا می جوید.

و ساکت شوید، ساکت شوید تا سُمضربه های اسبِ سیاه و لختِ یأسم را بنوشم، با یال های آتشِ

تشویشش.

به کنار! به کنار! تا تصویرهای دور رو نزدیک را ببینم بر پرده های افقِ ستاره باران رو در رو:

تصویر های دور و نزدیک، شباهت و بیگانگی، دوست داشتن و راست گفتن –

و نه کینه ورزیدن

و نه فریب دادن...

*

میان آرزوهایم خفته ام.

آفتابِ سبز، تبِ شن ها و شوره زارها را در گاهواره ی عظیم کوه های یخ می جنباند و خون کبود

مردگان در غریو سکوت شان از ساقه ی بابونه های بیابانی بالا می کشد؛

و خستگیِ وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه می کند:

خستگیِ وصلی، که بسان لحظه های تسلیم، سفید است و شرم انگیز.

*

در آفتاب گرم بعد از ظهر یک تابستان، مرا در گهواره ی پر دردِ یأسم جنباندند. و رطوبتِ چشم انداز

دعاهای هرگز مستجاب نشده ام را چون حلقه ی اشکی به هزاران هزار چشمانِ بی نگاهِ آرزویم بستند.

*

راه میان دو افق

طولانی و بزرگ

سنگلاخ و وحشت انگیز است.

ای راه بزرگِ وحشی که چخماقِ سنگفرشت مدام چون لحظه هایِ میان دیروز و فردا در نبضِ اکنون

من با جرقه های ستاره یی ات دندان می کروجد! – آیا این ابرِ خفقانی که پایان ترا بلعیده دودِ همان «

عبیر توهین شده » نیست که در مشامِ یک « نافهمی » بوی مردار داده است؟

 

اما روئیتِ این جامه های کثیف بر اندامِ انسان های پاک، چه درد انگیز است!

*

و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه می زند.

 

و چه چیز آیا، چه چیز بر صلیب این خاک خشک عبوسی که سنگینی مرا متحمل نمی شود میخکوبم

می کند؟

آیا این همان جهنم خداوند است که در آن جز چشیدن درد آتش های گل انداخته ی کیفرهای بی دلیل

راهی نیست؟

 

و کجاست؟ به من بگویید که کجاست خداوندگار دریای گود خواهش های پر تپش هر رگ من، که

نامش را جاودانه با خنجر های هر نفس درد بر هر گوشه ی جگر چلیده ی خود نقش کرده ام؟

 

و سکوتی به پاسخ من، سکوتی به پاسخ من!

سکوتی به سنگینی لاشه ی مردی که امیدی با خود ندارد!

*

میان دو پاره ی روح من هواها و شهرهاست

انسان هاست با تلاش ها و خواهش هاشان

دهکده هاست با جویبارها

و رودخانه هاست با پل هاشان، ماهی ها و قایق هاشان.

میان دو پاره ی روح من طبیعت و دنیاست –

دنیا

من نمی خواهم ببینمش!

 

تا نمی دانستم که پاره ی دیگر این روح کجاست، رویایی خالی بودم: -رویایی خالی، بی سر و ته، بی

شکل و بی نگاه...

و اکنون که میان این دو افقِ بازیافته سنگفرش ظلم خفته است می بینم که دیگر نیستم حتی سایه یی که

از پس جانداری بر خاک جنبد.

*

شبِ پر ستاره ی چشمی در آسمان خاطره ام طلوع کرده است: دور شو آفتابِ تاریکِ روز! دیگر نمی

خواهم ترا ببینم، دیگر نمی خواهم،نمی خواهم هیچ کس را بشناسم!

میان همه این انسان ها که من دوست داشته ام

میان همه آن خدایان که تحقیر کرده ام

کدام یک آيا از من انتقام باز می ستاند؟

و این اسبِ سیاهِ وحشی که در افق توفانی چشمان تو چنگ می نوازد با من چه می خواهد بگوید؟

*

در افقِ شکسته ی خونینِ این طرف، انسانِ من ایستاده است و نیمه روحِ جدا شده اش در انتظار نیمِ

دیگر خود درد می کشد:

« - نجاتم بده ای خونِ سبزِ چسبنده ی من، نجاتم بده! »

 

و در افقِ مهتابِ ستاره باران آن طرف

زن رویایی من. –

و شب پر آفتاب چشمش در شعله های بنفشِ دردی

که دود می کند می سوزد:

« - مرا به پیش خودت ببر!

سردار رویایی خواب های سپید من، مرا به پیش خودت ببر! »

 

و میان این هر دو افق

من ایستاده ام

 

و عشقم قفسی است از پرنده خالی، افسرده و ملول، در مسیرِ توفان تلاشم، که بر درخت خشکِ بهتِ

من آویخته مانده است و با تکان سرسامیِ خاطره خیزش، سردابِ مرموزِ قلبم را از زوزه های مبهم

دردی کشنده می آکند.

*

اما نیم شبی من خواهم رفت؛ از دنیاییی که مال من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند.

و تو آنگاه خواهی دانست، خون سبز من! – خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده ی کوچک قفس خالی و منتظر من! – خواهی دانست که تنها مانده ای

با روح خودت.

و بی کسی خودت را دردناک تر خواهی چشید زیر دندان غمت:

غمی که من می برم

غمی که من می کشم...

 

دیگرا آن زمان گذشته است که من از دردِ جانگزایی که هستم به صورتی دیگر درآيم

و دردِ مقطعِ روحی که شقاوت ای نادانیش از هم دردیده است، بهبود یابد.

دیگر آن زمان گذشته است

و من

جاودانه به صورت دردی که زیر پوست توست مسخ گشته ام.

*

انسانی را در خود کشتم

انسانی را در خود زادم

 

و در سکوت دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختم.

اما میان این هر دو، من لنگرِ پر رفت و آمدِ دردی بیش نبودم:

درد مقطعِ روحی

که شقاوت های نادانیش از هم دریده است...

 

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم

در میابم دیری ست که مرده ام

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سرد تر می یابم. -

از پیشانی خاطره ی تو

ای یار!

ای شاخه ی جدا مانده ی من!

 

" غزل بزرگ " از دفتر هشتم، مجموعه ی " هوای تازه "

                           " احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 15:34 توسط هیچ| |

 پیشکش به " میم " دوست خلوت گزیده ام!


چه خوش باشد که دلدارم تو باشی

 انیس و مونس و یارم تو باشی

 دل پردرد را درمان تو سازی

شفای جان بیمارم تو باشی

ز شادی در همه عالم نگنجم

اگر یک لحظه غمخوارم تو باشی

ندارم مونسی در غار گیتی

بیا تا مونس غارم تو باشی

اگرچه سخت دشوار است کارم

شود آسان چو در کارم تو باشی

اگر جمله جهانم خصم گردند

نترسم چون نگهدارم تو... باشی

همی نالم چو بلبل در سحرگاه

به بوی آنکه گلزارم تو باشی

چه گویم وصف حسن ماهرویی

غرض زان زلف و رخسارم تو باشی

اگر نام تو گویم ور نگویم

مراد جمله گفتارم تو باشی

از آن دل در تو بندم چون عراقی

که می‌خواهم که دلدارم تو باشی

 

                    " عراقی "

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 12:54 توسط هیچ| |

گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
تا بدانجا برمت که می خواهی
زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هیچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که ناآرام باشی
یا دریای زندگی ات متلاطم باشد
دریایی که درآن می رانی

               ***

گاه آرزو می کنم ای کاش
برای تو پرتو آفتاب باشم
تا دستهایت را گرم کند
اشکهایت را بخشکاند و خنده را به لبانت باز آرد.
پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند
روزت را غرقه نور کند
یخ پیرامونت را آب کند.

 

                       " مارگوت بیکل "
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 17:36 توسط هیچ| |

دوست اش می دارم

چرا که می شناسم اش،

                              به دوستی و یگانه گی.

_شهر

همه بیگانه گی و عداوت است.

 

هنگامی که دستانِ مهربان اش را به دست می گیرم

تنهایی یِ غم انگیزش را در می یابم.

اندوه اش

             غروبی دل گیر است

                                      در غُربت و تنهایی.

 

هم چنان که شادی اش  

طلوعِ همه آفتاب ها ست

و صبحانه

 و نانِ گرم،

و پنجره یی

              که صبح گاهان

به هوایِ پاک

گشوده می شود،

و طرواتِ شمع دانی ها

                             در پاشویه یِ حوض.

 

چشمه ئی

پروانه ئی و گُلی کوچک

از شادی

             سرشار می کند،

و یاءسی معصومانه

                        از اندوهی

                                     گران بارش:

این که بامدادِ او دیری ست

تا شعری نسروده است.

 

چندان که بگویم

                   «امشب شعری خواهم نوشت»

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود

چنان چون سنگی

                       که به دریاچه ئی

و بودا

        که به نیروانا.

 

و در این هنگام

                   دخترکی خُردسال را ماند

که عروسکِ محبوب اش را

                                  تنگ در آغوش گرفته باشد.

 

 

اگر بگویم که سعادت

                         حادثه ئی ست بر اساسِ اشتباهی؛

اندوه

        سراپای اش را در بر می گیرد

چونان چون دریاچه ئی

                           که سنگی را

و نیروانا

           که بودا را.

 

چرا که سعادت را

                     جز در قلم روِ عشق باز نشناخته است

عشقی که

             به جز تفاهمی آشکار

                                         نیست.

 

بر چهره یِ زندگانی یِ من

که بر آن

           هر شیار

                     از اندوهی جان کاه حکایتی می کند

آیدا

    لب خندِ آمرزشی ست.

 

نخست

         دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامونِ من

                    همه چیزی

                                  به هیاءتِ او در آمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر

                                  از او

                                        گریز نیست.

 

                                  " احمد شاملو "

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 20:59 توسط هیچ| |

.

.

.

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم

در می یابم دیری ست که مرده ام

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم.-

از پیشانی خاطره ی تو

ای یار!

ای شاخه ی جدا مانده ی من!

 

                                      " احمد شاملو "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 17:26 توسط هیچ| |

 

آن که دانست، زبان بست

وان که می گفت، ندانست...

 

.

.

.

                     " ا. بامداد "

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 14:15 توسط هیچ| |

.

.

.

روباه گفت: سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: ـ سلام.

صدا گفت: ـ من این جام، زیر درخت سیب...

شهریار کوچولو گفت: ـ کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: ـ یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت: ـ بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته...

روباه گفت: ـ نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: ـ معذرت می خواهم.

اما فکر کرد و پرسید: ـ اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: ـ تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی؟

شهریار کوچولو گفت: ـ پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: ـ آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟

شهریار کوچولو گفت: ـ نه، پیِ دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: ـ یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

ـ ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: ـ معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت: ـ کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: ـ بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.

شهریار کوچولو گفت: ـ اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: ـ رو یک سیاره ی دیگر است؟

ـ آره.

ـ توی آن سیاره شکارچی هم هست؟

ـ نه.

محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟

ـ نه.

روباه آه کشان گفت: ـ همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: ـ زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگر فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن جا گندم زار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: ـ اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: ـ دلم که خیلی می خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: ـ آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می تواند سر در آرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: ـ راهش چیست؟

روباه جواب داد: ـ باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می گیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سوتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: ـ کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند به شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده ای دارد.

شهریار کوچولو گفت: ـ قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: ـ این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی ها ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دختر های ده می روند رقص. پس پنج شنبه ها بره کشان من است: برای خودم گردش کنان می روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: ـ آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: ـ تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: ـ همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: ـ آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

روباه گفت: ـ همین طور است.

ـ پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: ـ چرا، واسه خاطر رنگِ گندم.

بعد گفت: ـ برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است.

برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت: ـ شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.

گل ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: ـ خوشگلید اما خالی هستید. برای تان نمی شود مُرد.

گفت و گو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادم، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام ( جز دو سه تایی که می بایست شب پره بشوند )، چون فقط اوست که پایِ گِلِه گزاری ها یا خودنمایی ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون او گلِ من است. و برگشت پیش روباه.

گفت: ـ خدا نگه دار!

روباه گفت: ـ خدانگه دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.

ـ ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: ـ ‌به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت: ـ انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: ـ من مسئول گُلمم.

.

.

.

 


بخشی از داستان شازده کوچولو اثر " آنتوان دو سنت اگزوپری " به ترجمه ی " احمد شاملو "

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 13:18 توسط هیچ| |

 

 در سخن با " میمِ " عزیز، با درج شعری از « م.امید ».


ای تکیه گاه و پناهِ

زیباترین لحظه های

پر عصمت و پر شکوهِ

تنهایی و خلوتِ من!

ای شطِ شیرین پر شوکتِ من!

ای با تو من گشته بسیار،

در کوچه های بزرگِ نجابت.

ظاهر نه بن بستِ عابر فریبنده ی استجابت.

در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود.

در کوچه باغِ گلِ ساکتِ نازهایت.

در کوچه باغِ گلِ سرخ شرمم.

در کوچه های چه شبهای بسیار،

تا ساحلِ سیمگونِ سحرگاه رفتن.

در کوچه های مه آلودِ بس گفت و گوها،

بی هیچ از لذت خواب گفتن.

 

در کوچه های نجیبِ غزل ها که چشمِ تو می خواند،

گهگاه اگر از سخن باز می ماند،

افسونِ پاکِ مَنَش پیش می راند.

 

ای شطِ پر شوکتِ هر چه زیبایی پاک!

ای شطِ زیبای پر شوکت من!

ای رفته تا دور دستان!

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

روشن ترین همنشینِ شبِ غربتِ تو؟

ای همنشینِ قدیمِ شبِ غربتِ من!

 

ای تکیه گاه و پناهِ

غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور،

در کوچه باغِ گلِ تیره و تلخِ اندوه،

در کوچه های چه شب ها که اکنون همه کور.

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

که شب فروزِ تو خورشید پاره ست؟

 

                    " غزل 3 " از مجموعه " آخر شاهنامه "

                                     " م. امید "

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 0:38 توسط هیچ| |

  

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

 

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصویر مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه ی خود را

در تیرگی رها کردند

 

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ نیندیشید

 

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گمشده ی عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

 

در دیدگان آینه ها گویی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره ی وقیح فواحش

یک هاله ی مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

 

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه ی درشت سیاهی

تصویر می نمود

مردم،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهای شان متورم می شد

 

گاهی جرقه ای، جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانبان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آبی

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده، در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

 

شاید، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمی دانست

که نام کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته، ایمانست

 

آه، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

 

" آیه های زمینی " از مجموعه " تولدی دیگر "

                   " فروغ فرخزاد "

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 0:40 توسط هیچ| |

 

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بی زاریم

نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی است خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا " وسواس هزار " اما "

کوریم و نمی بینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیداریم گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم.

 

                                              " حسین منزوی "

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 23:35 توسط هیچ| |

.

.

.

آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل گیر تو سر در آوردم. تا مدت ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:

ـ غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرو رفتن آفتاب را تماشا کنیم...

ـ هوم، حالا ها باید صبر کنی...

ـ واسه چی صبر کنم؟

ـ صبر کنی که آفتاب غروب کند.

 

اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده ات گرفت و برگشتی به من گفتی:

ـ همه اش خیال می کنم تو اخترکِ خودمم!

ـ راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می توانی هر قدر دلت خواست غروب تماشا کنی.

ـ یک روز چل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!

و کمی بعد گفت:

ـ خودت که می دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشه از تماشای غروب لذت می برد.

ـ پس خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بوده.

 

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.

.

.

.

                          " شازده کوچولو " اثر آنتوان دو سنت اگزوپری

                                       مترجم: احمد شاملو      

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 23:37 توسط هیچ| |

از تهی سرشار،

جویبار، لحظه ها جاری ست.

 

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ،

دوستان و دشمنان را می شناسم من.

زندگی را دوست می دارم؛

مرگ را دشمن.

وای، اما با که باید گفت این؟ - من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

 

جویبار لحظه ها جاری.

 

" چون سبوی تشنه " از مجموعه ی " آخر شاهنامه "

                              " م. امید "

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 23:15 توسط هیچ| |

 

درج این شعر پیشکش می شود به " میم " عزیز، یگانه دوست روزهای سخت تنهایی ام.


بی تابانه در انتظار توأم

غریقی خاموش

در کولاک زمستان.

 

فانوس های دور سوسو می زنند

بی آن که مرا ببینند

آوازهای دور به گوش می رسند

بی آن که مرا بشنوند.

 

من نه غزالی زخم خورده ام

نه ماهی تنگی گم کرده راه

نهنگی توفان زادم

که ساحل بر من تنگ است.

آن جا که تو خفته ای

شنزاری داغ

که قلب من است.

 

                       " محمد تقی شمس لنگرودی "

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 0:4 توسط هیچ| |

در دیاری غمناک،من مرگ را به دست

                                              سوده ام.

 

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غم ناک

                    غم ناک

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

 

آه،بگذاریدم! بگذاریدم!

اگر مرگ

همه آن لحظه یِ آشناست که ساعتِ سُرخ

از تپش باز می مانَد.

و شمعی- که به ره گذارِ باد -

میانِ نبودن و بودن

                      درنگی نمی کند،

خوشا آن دَم که زن وار

با شادترین نیازِ تن ام به آغوش اش کشم

تا قلب

        به کاهلی از کار

                          باز مانَد

و نگاهِ چشم

             به خالی هایِ جاودانه

                                       بردوخته

و تن

عاطل!

 

دردا

دردا که مرگ

نه مُردنِ شمع و

نه بازماندنِ ساعت است،

نه استراحتِ آغوشِ زنی

که در رجعتِ جاودانه

                       بازش یابی،

نه لیمویِ پُر آبی که می مَکی

تا آنچه به دور افکندنی ست

تفاله ئی بیش

                 نباشد:

تجربه ئی ست

               غم انگیز

                        غم انگیز

به سال ها و به سال ها و به سال ها...

وقتی که گِرداگِردِ تو را مرده گانی زیبا فرا گرفته اند

یا محتضرانی آشنا

                      که تو را بدیشان بسته اند

با زنجیر هایِ رسمی یِ شناس نامه ها

و اوراقِ هویت

و کاغذ هائی

که از بسیاری یِ تمبر ها و مُهر ها

و مرکبی که به خوردِشان رفته است

                                          سنگین شده است-

 

وقتی که به پیرامونِ تو

چانه ها

دَمی از جنبش باز نمی مانَد

بی آن که از تمامی یِ صدا ها

                                یک صدا

                                          آشنایِ تو باشد،-

وقتی که دردها

از حسادت هایِ حقیر

                       بر نمی گذرد

و پرسش ها همه

                    در محورِ روده هاست...

آری،مرگ

            انتظاری خوف انگیز است؛

انتظاری

         که بی رحمانه به طول می انجامد.

مسخی ست دردناک

که مسیح را

             شمشیر به کف می گذارد

                                         در کوچه هایِ شایعه

تا به دفاع از عصمتِ مادرِ خویش

                                      برخیزد،

و بودا را

با فریاد هایِ شوق و شورِ هلهله ها

تا به لباسِ مقدسِ سربازی درآید،

یا دیوژن را

با یقه یِ شکسته و کفشِ برقی،

تا مجلس را به قدومِ خویش مزین کند

در ضیافتِ شامِ اسکندر.

 

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غم ناک

                   غم ناک

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

 

" مرگ را دیده ام من " از مجموعه ی " آیدا، درخت، خنجر و خاطره "

                           " احمد شاملو "
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 12:54 توسط هیچ| |

برگ ریزان دلم را نوبهاری آرزوست

شاخه ی خشک تنم را برگ و باری آرزوست

پایمال یک تنم عمری چو فرش خوابگاه

چون چمن هر لحظه دل را رهگذاری آرزوست

شمع جمع خفتگانم، آتشم را کس ندید

خاطرم را مونس شب زنده داری آرزوست

شوره زار انتظارم در خورِ گل ها نبود

گو برویاند که دل را نیش خاری آرزوست

تا به کی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟

همچو موجم نعره ی دیوانه واری آرزوست

نورِ ماهِ آسمانم، بسته ی زندان ابر

هر دمم زین بستگی راه فراری آرزوست

مخمل زلف مرا غم نقره دوزی کرد و باز

بازیش با پنجه ی زربخش یاری آرزوست

بی قرارم همچو گل در گلشن از جور نسیم

دست گلچین کو؟ که در بزمم قراری آرزوست

داغ ننگی بر جبینِ روشنِ سیمین بزن

زان که او را از تو عمری یادگاری آزوست.

 

                              " سیمین بهبهانی "

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 23:41 توسط هیچ| |

 

با چشم ها

             ز حیرتِ این صبحِ نابه جای

خشکیده بر دریچه ی خورشیدِ چارتاق

بر تارکِ سپیده ی این روزِ پا به زاری،

دستانِ بسته ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

 

فریاد برکشیدم:

«-اینک

          چراغ معجزه

                         مَردُم!

 

تشخیصِ نیم شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سویی به جای اگر

مانده ست آن قدر،

تا

  از

کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمانِ شب

پروازِ آفتاب را!

با گوش های ناشنوایی تان

این طرفه بشنوید:

در نیم پرده ی شب

آوازِ آفتاب را!»

 

«-دیدیم

         (گفتند خلق،نیمی)

پروازِ روشن اش را.آری!»

 

نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند:

 

«-با گوشِ جان شنیدیم

آوازِ روشن اش را!»

 

باری

من با دهان حیرت گفتم:

«-ای یاوه

            یاوه

                 یاوه،

                     خلایق!

مستید و منگ؟

                 یا به تظاهر

تزویر می کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی.

ور تائب اید و پاک و مسلمان

                                 نماز را

از چاوشان نیامده بانگی!»

 

هر گاو گند چاله دهانی

آتش فشانِ روشنِ خشمی شد:

 

«-این گول بین که روشنیِ آفتاب را

از ما دلیل می طلبد.»

 

توفانِ خنده ها...

«-خورشید را گذاشته،

                         می خواهد

با اتکا به ساعتِ شماطه دارِ خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب

         از نیمه نیز برنگذشته ست.»

توفانِ خنده ها...

 

من

درد در رگان ام

حسرت در استخوان ام

چیزی نظیرِ آتش در جان ام

                                پیچید.

سرتاسرِ وجودِ مرا

                     گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره یی به تفته گیِ خورشید

جوشید از دو چشم ام.

از تلخیِ تمامیِ دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

 

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنها ترین حقیقتِ شان بود

احساسِ واقعیتِ شان بود.

با نور و گرمی اش

مفهومِ بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش

مفهومِ بی فریبِ صداقت بود.

 

(ای کاش می توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتا

     با نانِ خشکِ شان.-

و کاردهای شان را

جز از برایِ قسمت کردن

بیرون نیاورند.)

 

افسوس!

          آفتاب

مفهومِ بی دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه یی

                   آنان را

این گونه

           دل

              فریفته بودند!

 

ای کاش می توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.

 

ای کاش می توانستم

                       -یک لحظه می توانستم ای کاش-

بر شانه های خود بنشانم

این خلقِ بی شمار را،

گردِ حبابِ خاک بگردانم

تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِ شان کجاست

و باورم کنند.

 

ای کاش

می توانستم!

 

                 " احمد شاملو "

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 10:41 توسط هیچ| |

بی شکوه و غریب و رهگذرند

یادهای دگر، چو برق و چو باد.

یاد تو پر شکوه و جاوید است ؛

و آشنای قدیم دل؛ اما

ای دریغ ! ای فریاد !

 

با دل من چه می تواند کرد

یادت؟ ای یاد من ز دل برده !

من گرفتم لطیف، چون شبنم،

هم درخشان و پاک، چون باران،

چه کنند این دو، ای بهشت جوان !

با یکی برگ پیر و پژمرده ؟

 

                                        " مهدی اخوان ثالث "

                                          تهران بهمن 1335

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 0:9 توسط هیچ| |

سالم از سی رفت و، غلتک سان دَوَم

از سراشیبی، کنون، سوی عدم.

 

پیش رو می بینمش، مرموز و تار

بازوانش باز و جانش بی قرار.

 

جان ز شوق وصل من می لرزدش،

آبم و، او می گدازد از عطش.

 

جمله تن را باز کرده چون دهان

تا فرو گیرد مرا، هم ز آسمان.

 

آنک! آنک! با تن پر درد خویش

چون زنی در اشتیاق مرد خویش.

 

لیک از او با من چه باشد کاستن؟

من که ام ز گور سرگردان من؟

 

من که ام جز باد و، خاری پیش رو؟

من که ام جز خار و، باد از پشت او؟

 

من که ام جز وحشت و جرات همه ؟

من که ام جز خامشی و همهمه؟

 

من که ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟

من که ام جز لحظه هایی در ابد؟

 

من که ام جز راه و جز پا توامان؟

من که ام جز آب و آتش، جسم و جان؟

 

من که ام جز نرمی و سختی به هم؟

من که ام جز زندگانی، جز عدم؟

 

من که ام جز پایداری، جز گریز؟

جز لبی خندان و چشمی اشکریز؟

 

 

ای دریغ از پای بی پاپوش من!

درد بسیار و لب خاموش من!

 

شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر

راه پیچا پیچ و، تنها رهگذر.

 

گل مگر از شوره من می خواستم؟

یا مگر آب از لجن می خواستم؟

 

بار خود بردیم و بار دیگران

کار خود کردیم و کار دیگران...

 

 

با تن فرسوده، پای ریش ریش

خستگان بردم بسی بر دوش خویش.

 

گفتم این نامردمان سفله زاد

لاجرم تنها نخواهندم نهاد،

 

لیک تا جانی به تن بشناختند

همچو مردارم، به راه، انداختند...

 

من سلام بی جوابی بوده ام

طرح وهم اندود خوابی بوده ام.

 

زاده ی پایان روزم، زین سبب

راه من یکسر گذشت از شهر شب.

 

چون ره از آغاز شب آغاز گشت

لاجرم راهم همه در شب گذشت.

 

                      " شعر نا تمام " از مجموعه ی " هوای تازه "

                                 احمد شاملو ( الف.بامداد )

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 23:59 توسط هیچ| |

 

دلتنگی‌های آدمی را

باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را

آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،

و هر دانه برفی

به اشكی نریخته می‌ماند.

 

سكوت، 

سرشار از سخنان ناگفته است؛

از حركات ناكرده،

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

 

در این سكوت،

حقیقت ما نهفته است.

حقیقت تو

و من.

 

                   " مارگوت بیگل "

                 مترجم: احمد شاملو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:6 توسط هیچ| |

شعری که فریاد نارسایی ست گویی، و گر رسا، گوشی شنوا نیست اش تا پاسخی در خورِ آن دهد. همانا درج این شعر پیشکش می شود به بزرگ مردی که عمر را در سرودی انسانی سروده است و در دامان پر مهر و محبت خویش انسانی دیگر همچون خود را پرورده است!

 


من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی.

 

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم :

« وامانده در عذابم انداخته است

در راه پر مخافت این ساحل خراب

و فاصله است آب

امدادی ای رفیقان با من. »

گل کرده است پوزخندشان اما

بر من،

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون.

 

در التهابم از حد بیرون

فریاد بر می آید از من :

« در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست. »

با سهوشان

من سهو می خرم

از حرف های کامشکن شان

من درد می بَرم

خون از درون دردم سر ریز می کند !

من آب را چگونه کنم خشک ؟

 

فریاد می زنم.

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست :

یکدست بی صداست

من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

 

فریاد من شکسته اگر در گلو، و گر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم.

فریاد می زنم !

 

                                                  نیما یوشیج – 1331

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:22 توسط هیچ| |

قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت